۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

بزرگتر ها ، عسقق


امروزبه  همسرم نوشتم : 
I believe in you more than I believe in anything else
من به تو ایمان دارم عزیزم، هر چند گاهی از دستت حرص میخورم اما میدونم که دل پاک و قلب مهربونی داری، خدا رو تو دل مهربونت جا دادی و هیچ ادعا نداری 

امروز زوز نق زدن من بود   ، با مامان و ابا درد دل کردم، حالا اساس بهتری دارم، خوبه گاهی آدم با بزرگتر ها حرف بزنه، هم آروم میشه هم میفهمه چی مهمه چی نیست 
از مامان و بابا ممنونم
اگه میخوایم بزرگتر ها در حق ما بزرگتری کنن گاهی باید بهشون فرست بدیم، همیشه جواب نمیده اما گاهی خوب جواب میده مثل امروز

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

بارون میومد

خواننده  : مهران مدیری 
اره بارون میومد خوب یادمه 

مثل آخرای قصه که آدم میره به رویا 
اره بارون میومد خوب یادمه 
زیره لب زمزمه کردم چی میتونه دل دیوونه رو از من بگیره
اونقدر  باشه که من
 دل و دستش بدم و چیزی نپرسم
دیگه حرفی نمونده برقه نگاهش .... 
اره بارون میومد خوب یادمه
یه غروب بود روی گونه هات دو تا قطره
که آخرش  نگفتی بارونه یا اشک چشمات
دیگه فرقی هم نداره
دیگه کار از این حرف ها گذشته 
اره  بارون میومد خوب یادمه
خیلی سال پیش توی خوابم دیده بودم
تو رو با گونه خیست
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات 
اره بارون میومد خوب یادمه





حیران


دیروز صبح که به مامان زنگ زدم تا گوشی رو برداشت بهم قفط : عیدت مبارک. من هم با تردید پرسیدم مگه عیده؟ مامان گفت اره ، عید مبعس . تازه مامان اینها داشتن حاضر میشدن برن عروسی دختر عموم . 
دوری از ایران سبب شده که دیگه اون شور ۰ هیجان همیشگی رو واسه هیچ عیدی نداشته باشم، امسال حتا واسه عید نوروز هم یک سآعت مونده به سال تحویل به زور هفت سین حاضر کردم. 
دیروز دوستم میل زد که اگه کاری ندارم با هم ناهار بریم پارک، هم قدم بزنیم هم پیک نیک باشه، رفتیم به پارک  باغ رز . کلی هم حرف زدیم و خوش گذشت، دوستم داره واسه ۳ هفته میره ایرلند گردش و تفریح. منم دلم میخواد برم گردش. همه همکا هام امسال تابستون یه جایی رفتن، من هیچ جا نرفتم. فقط مثل خر کار کردم و اگه کاری نبود مثل گاو تو خونه خوابیدم. هر تفریحی هم که بخای بکنی خرج داره ، یا لا اقل ماشین میخواد، باز خدا به دوست هام خیر بده که میدونن من ماشین ندارم میان و گاهی من رو این ور اون ور میبرن. قراره دوستم جنیفر هفته دیگه بیاد  با هم بریم باغ وحش 
وقتی از لرل تشکر کردم که اومده دنبالم گفت مسیح گفته که با همه مهربون باشیم و به همه کمک کنیم ، کاش افرادی که از اسلام فقط یک دین خشک رو تبلیغ میکنن از امثال لرل یاد بگیرن. من از غذایی که لرل درست میکنه میخورم، آیا باید در جواب مهربونیش بگم که نه من از گوشتی که تو پختی نمیخورم چون تو مسلمون نیستی و غذات حرومه؟ غذای کسی حرومه که از پول مردم فقیر میدزده و ادای مسلمون در میاره نه غذای لرل . لرل به همه کمک میکنه ، به گرسنه ها و غریب ها میرسه، هر ۲ ماه خون اهدا میکنه، همه رو تشویق میکنه که با هم خوب باشن. به همه چون انسان هستن احترام میزاره، کسی رو محکوم نمیکنه . یک انسانه . یک انسان دیندار. اما بیشتر دیندار ها انسان نیستن. نه تو کشوری که من توش بزرگ شدم. دیندار ها همه رو جهنمی میدونن غیر از خودشون، و هیچ کس جز خودشون رو آدم نمیدونن، البته بخش کوچکی از آنها انسان هم هستند. به این معنی که اسانیت سرشون میشه. به نظر من یک انسان بهتر از یک دیندار است، و چه بهتر که این انسان دیندار هم باشد، اما یک دیندار که بویی از انسانیت نبرده حتا میتواند خطرناک باشد، مثل طالبان که به اینجا رسیدند .  
 

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

عروسی دوست جان


چند روز دیگه عروسی دوست جان است. از وقتی فهمیدم واسش روز شماری میکنم. 

دوست جان عزیزم خیلی دوستت دارم. امیدوارم که همیشه خوشبخت باشی. 

امیدوارم وقتی آمدم ایران جبران کنم. 

میبوسمت عروس خانم خوشگل 

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

من کی شدم ؟


امروز قرار بود پست ماشین ظرف شویی رو بیاره . اشتباهی جای دیگه تحویل داده بودند. من هم فکر کردم شاید کسی وسیله رو دزدیده. خلاصه که زنگ زدم به N جا و با مدیر شرکت حرف زدم و این چیز ها. موقع حرف زدن تقریبا داد میزدم و تنم میلرزید ، بعد هم گفتم که اگه وسیله من پیدا نشه علیه شرکت شکایت میکنم و اینکه آقایی که بسته رو برده باید اخراج بشه و از این حرف ها. بعد از حدود ۱ ساعت بسته پیدا شد. آقای پیک بسته رو که سنگین بود به خونه آورد و کمک کرد از پله ها بالا بیاریمش. بعد تازه من متوجه رفتارم شدم، چقدر داد زدم، بیخود آدم ها رو متهم کردم. من چرا اینجور شدم ؟ خودم رو نشناختم. اینهمه عسبانیت از کجا اومده؟ چرا به آقای پیک رحم نکردم؟ اگه بسته پیدا نمیشد باز هم میخواستم اون اخراج بشه؟ آقای پیک پیر بود و صورت خندان و مهربانی داشت، البته من تا وقتی بسته رو تحویلم داد ندیده بودمش. اما اون هم یکی مثل من بود که واسه زندگیش تلاش میکرد. 
این همه خشونت در من رو هم انباشته شده. با خودم و با اطرافیانم دیگه مثل قدیم ها مهربون نیستم، پاچه همه رو میگیرم  به زمین و زمان شک دارم. فکر میکنم مامان همسر از الان من آدم بسیار بسیار بهتری است. من به کجا دارم میرم؟ چه بلایی به سرم اومده؟ همسر مثل من خشن برخورد نمیکنه. من با همه سر جنگ دارم. با خودم بیش از همه. 

همسر برام ماشین ظرف شویی خرید، از بس که من از ظرف شستن بدم میاد، ماشین ۲ نفره است و بعد از خوردن یک غذای ۲ نفره جایی ظرفش پر میشه. کوچیکه و میشه رو کمد گذاشتش و جای مخصوص نمیخواد. سایز مکرو ویو است. 
هفته پیش همسر برام دوچرخه هم خرید. تمام آخر هفته دوچرخه سواری کردم، فروشنده ایرانی بود و تقریبا ۷۰% تخفیف داد :) 

اینهمه همسر داره به من میرسه، باز هم همش عسبی و بی قرار و ناشاد هستم. رابطه ام با خدا هم سینوسی شده، گاهی خوب گاهی نه چندان . دارم از دست میرم. اما انگار واسه مقاومت توان کافی ندارم. خواستم با یک مشاور صحبت کنم ببینم اگه افسردگی دارم درمان کنم، بعد ۲ ماه درخواست بهم گفتن که بیمه من این چیز ها رو پوشش نمیده. پس تا وقتی که پولدار نشدم خبری از مشاور نیست. هرچند مشاور اینجایی خبر از دل من غربت نشین نداره. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

چیز هایی که سعی میکنیم نبینیم


خوب تا حالا همش از خوبی اینجا گفتم. اما اینجا سختی هم داره؛ مثلا آدمهایی که فرهنگ ندارن ، چند روز پیش صبح شنبه رفتم قدم بزنم داشتم از صبح دلپذیر لذت میبردم که ۲ نفر رو دیدم که قیافه کاملا آمریکایی داشتن و یه جور هایی معلوم بود که از گروه تحصیل کرده نبودند . خلاصه که تا از کنار من رد شدن بلند گفتن : شترت رو سوار شو و برگرد برو مملکت. 
بار پیش که رفتم دارو خانه برای خرید دارو، خانومی که آنجا نسخه رو گرفت خیلی بد صحبت کرد و اخم کرد و گفت منتظر بشین . بیشتر از ۱ ساعت نشستم، هر کی بعد من آمده بود کارش راه افتاد. رفتم به خانوم دیگری که آنجا بود گفتم اگر کار من زیاد طول میکشد من فردا بیام. خانومه تعجب کرد و گفت داروی شما از دیروز اینجا حاضره و روی طاقچه بود، اون خانوم اولی با دیدن اسم و ظاهر من سعی کرده بود کمی از ما خاور میانه ای ها انتقام بگیره. خانم دومی خیلی پوزش خواست اما دل من بد جور شکست. 
وقتی به یک مغازه شیک در سن فرانسیسکو رفتم خانم مغازه دار بلافاصل اومد دنبالم و با یک قیافه اخمو رو بهم کرد و گفت چی میخوای؟ من گفتم میخوام نگاه کنم، گوشواره ها رو از جلوم جمع کرد، فکر کرد من دزدم ؟ یعنی هر کی ظاهر خاورمیانه  باشه باید دزد حساب بشه؟  
اینجا مردم عادی دل خوشی از خاور میانه ندارن و دستشون بعد آزیت میکنن. گروه فرهیخته دانشگاهی اما اینجور نیستن؛ خوب فرهیخته ها احتمالا تو هیچ مملکتی اینجور نیستن. تازه ایالت کالیفرنیا بهترین حد مدارا رو در امریکا داره. جاهای دیگه که زندگی اصلا راحت نیست. 
شنیدم کانادا اینجور نیست؛ شنیدم که اونجا به این صورت discrimination وجود نداره. و نژاد های انسانی با دوستی با هم زندگی مکنند. دلم میخواد اونجا زندگی کنم.   

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

بچه درس بخون


وقت کم دارم. اگه میخوام دکترا بگیرم باید از همین امروز شروع   کنم بسیار زیاد . 
اصلا از امروز باید آدم بشم. 
شب ها رو باید دریابم. 
اما من خوابالو که .........
هیس ، میتونی. از تو  حرکت